گلوی سرباز
از هوای سرد
پر میشود:
"اِه...،
اِه...،
سر گروهبان...
اِه...،
ازت متنفرم!"
و غرش تفنگش
خط ممتدی میکشد
به جوابِ طعنه آمیزِ سرگروهبان.

نظرات ()جهانِ من
در امتدادِ خطِ بسته ای است
از تو تا خودم؛
گاهی آنقدر بزرگ میشود
که وحشت میکنم از کوچکیِ خویش
وگاهی
-جهانِ من-
باتمامِ رنجهایِ کهنه اش
ناپدید میشود!!
نظرات ()از میان دخترانِ گندم و نسیم و آب
یکی
که بی هیچ دغدغه با طناب پوسیده ی احساس من
به چاه ژرف خاطرات کهنه ام خزیده بود
طلسم بخت بسته ی مرا
به دیوار ترک خورده ی دلم
میخکوب کرده است.
نظرات ()موشها و سوسکها
زیر نقب فاضلاب شهر
در تلاقی اند،
گربه های پوچ
زیر پای ما نشسته اند،
دیوارهای شهر
در عفونتی غلیظ
غوطه میخورند
و مرد بی نگاه
به شیشه های عینکش
"ها"
میکند...
نظرات ()با رفتن تو،به زندگی کردم پشت
من ماندم و حلقه ی طنابی در مشت
بگذار که فردا برسد،می شنوی
دیروز غروب،شاعری خود را کشت
عاشق شده ای،خیال پرداخته ای
دنیای بدی برای خود ساخته ای
آن گونه که فکر می کنی نیست رفیق!
آدم ها را هنوز نشناخته ای
باران آمد که تو اسیرم کردی
بید مجنون سربه زیرم کردی
ای عشق!مگر چه کرده بودم با تو؟
سالی دو هزار سال پیرم کردی
نظرات ()او دوست بود با کلمات و ستارگان
بر برجی از فلز،شب خاموش پادگان
می خواست نامه ای بنویسد،ترانه خواند
تا ماه را به خواب کند،مثل کودکان:
دلتنگ نیستم که بپرسی برای که؟
عاشق که نیستم،که بگویی چرا جوان؟
این ابرها برای تو،بالش کن و بخواب
ماه عزیز،ماه جوان،ماه مهربان!
سرباز،فکر کرد به یک روز خط خطی
سرباز،فکر کرد به شبهای امتحان
آوازهای زخمی سرباز! تا سحر
تکرار شد،ستاره ستاره! دهان دهان!
وقت سحر که بین شب و روز می کند
پوتین تا به تای خودش را به پا،جهان
سر نیزۀ هزار ستاره،به سمت او
چرخید و دست بند،زدش ماه دیده بان!
تا عصر،در ادامۀ آواز او چکید
از ابرهای سوخته، نعش پرندگان ...

نظرات ()پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور میکنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس میگردم طواف خانهات را
دیوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن
پروانههای مرده با هم فرق دارند
نظرات ()پدرت چون گربه ی بالغی
می نالید/ و مادرت در اندیشه ی درد ِ لذتناک ِ پایان بود
که از ره گذر خویش
قنداقه ی خالی ِتو را/ می بایست/ تا از دلقکی حقیر/ بینبارد ،
...
گورستان ِ پیر/ گرسنه بود ،
و درختان جوان/ کودی می جستند!،
ماجرا همه این است/ آری
ورنه
نوسان مردان و گاه واره ها/ به جز بهانه یی نیست .
...
نظرات ()هنوز از دست من ناراحتی،نه؟
نفهمیدم گلی بی طاقتی،نه؟
برایت شعر خواندم رنگ دریا
ولی تو دوست داری صورتی،نه؟
تو دریایی که مالامال دُرّی
ولیکن من ندارم قیمتی،نه؟
:فقط یک فرق کوچک بین ما هست
که تو شهزاده ای من پاپتی،نه؟
ولی من مایلم عاشق بمانم
!ندارم من جز این هم عادتی،نه

نظرات ()
به من بگو که خواب نیستم،نه من تجسم سراب نیستم حباب نیستم یک سوال بی جواب؟...نیستم ،دلم از دلهره ها شور میزند ولی نقش مبهمی به روی آب نیستم از شوق تو آبادم و در خویش خراب نیستم نقطه ام میان کهکشان سایه ها ولی ...شهاب نیستم به من بگو ...که خواب نیستم

نظرات ()یک شعر تازه دارم،شعری برای تبعید
شعری برای چشمت،شعری برای خورشید
در این چکامه دورم از تو من،ولیکن
از عشق مینویسم؛عشقی بدون تردید
یادت همیشه اینجاست در قلب بی فروغم
در وادی سیاهی چشم تو نور امید

نظرات ()
عمری دویدم اما بیهوده می دویدم
طومار زندگی را با دست خود دریدم
از دور جلوه میکرد رنگین کمان عشقت
اما نمیشد آری هرگز نمی رسیدم
دلداده ی تو بودم با عقل کور و بیمار
دلبسته های خود را یک لحظه هم ندیدم
آهسته میشدم من در دام تو گرفتار
فریاد عقل و جان را هرگز نمی شنیدم
من ساده لوح و بیرنگ،اما تو غرق نیرنگ
زهر دروغ ها را با دست خود چشیدم
در این کشاکش درد،بیمار گشته بودم
حتی غرور خود را دانسته سر بریدم
مجنون شدم ولی تو لیلای من نبودی
بیهوده روی قلبم نقش تو را کشیدم
نظرات ()من هم مثل تمام آدمکهای مظنون به گناه،
-گناهی از جنس بودن-،
گناهی که از آن من نیست،
به راهی کشیده میشوم که راه من نیست....
هی به خود نهیب میزنم که من کجای این قرن ایستاده ام؟،
من کجای بودن خویشم؟،
من کی ام؟
نظرات ()ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خونِ لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است...
نظرات ()
آن زمان که خورشید
از مرداب سرخ بامدادان
سر بر می آورد،
نام تو بر لوح زندگی ام حک میشود.
هنگامی که روز
هرجنبنده را
بیرحمانه زیر یوغ زندگی
به بردگی میبرد،
من به استعمار روز گردن نمی نهم
و تنها به تو فکر میکنم.
وقتی غروب لاشه ی خونین آفتاب را
آهسته به گور شب میبرد،
به تو فکر میکنم
که رها شوم از وحشت تنهایی خویش.
شب هنگام
وقتی هزاران تن
با فانوسهای ستاره
به جستجوی دنیایی بهترند،
من وحشتزده از کشتار لحظه ها
دیوانه وار تو را جستجو میکنم،
و دلمرده از بیهوده گشتن
-چون سایه های لرزان-
باز می گردم به کنج تنهایی خویش،
و می خزم به انزوای هیچ.
آه! سرنوشت...
-این واژه که آدمکهای شور بخت آفریده اند-.

نظرات ()